Shine on
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388تازه وارد بیست و چهارمین روز فروردین ماه شده بودیم که خانم پرستار ، شیشه ای را نشانم داد که نوزادی در آن به آرامی دست و پا می زد . لبخندی زد و گفت : برو داداش زشتت رو ببین ...
آن خانم اولین نفری بود که به خودش اجازه داد به برادر من توهین کند . اما من به احترام بچه ای که در راه داشت ، جوابش را ندادم . فقط توی دلم گفتم : حالا می بینی که بچه ی خودت زشت تر می شه
خیلی زود جای خالی اسم روی دستبندی که به دست نوزاد بسته شده بود پر شد : علیرضا
انتخاب اسمش هم داستانی داشت . ماه ها پیش از به دنیا آمدنش ، هر روز هر کدام از دوستانم اسم جدیدی پیشنهاد می دادند . از سینوهه و یوری و برانوش و صارم و آتیلا گرفته تا حجت و فیروز و آیلر و امیرآذین و ...
اما همه می دانستند که آخرش هم حرف ، حرف من است و برادر من اسمش علیرضا خواهد بود .
حالا یازده سال از آن روزها گذشته و آن نوزادی که از بدو تولد به دلیل پایین بودن قند خون و زردی ، دستگاه و سرم و آزمایش های جورواجور را تجربه کرد ، فوتبالیست کوچولوی خونه ی ما شده .
با این حال هنوز هم میانه اش با مصدومیت خوب است . نمونه اش امروز که در فوتبال زیرپا خورده و بدجور زخمی شده . اما هرگز در جواب کم نمی آورد . وقتی می گویم : از بس سوسولی باز زخمی شدی . در جواب می گوید : از بس بازیکن خوبی ام ، همه می خوان زخمی م کنن .
فکر کنم در این دنیا ، کتاب و فوتبال و بازی و ریاضی ، بیشتر از هر چیز برایش مهم باشد .
چند وقت پیش ، بهش گفتم : می خوای لیونل مسی ( ستاره فوتبال آرژانتین و بارسلونا ) ی دوم بشی ؟
جواب داد :
نه . می شم علیرضای اول .
و این گونه بود که بنده تشریف بردم داخل دیوار .
***
عنوان این پست ، ترانه ای به همین نام است از chris de burgh

