تبليغاتX
^

حتی اگر سل بگیرم !

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
 

سلام ! تبریک می گم ! چی رو ؟ خب معلومه . روز کتاب وکتاب خوانی . بی مزه بود ؟ نه ، نبود . برای شما شاید ولی برای من بیست و چهارم آبان یادآور لحظه های خوبی ست که با کتاب ها سر کرده ام ..... وقتی دانشجو بودم روزهای کارورزی ، موقع نهار که می شد می رفتم توی مخزن کتابخانه و حسابی لای قفسه ها پرسه می زدم . مثل آلیس در سرزمین عجایب احساس می کردم وارد دنیای تازه ای شده ام . چشم هام رو می بستم و کتاب ها رو بو می کشیدم . مجموعه چندین جلدی دایره المعارف بریتانیکا ، امریکانا ، کتاب های نورتون ، فرهنگ لغت های زبان های مختلف ...... همه ی این ها یعنی ورود به سرزمینی که هر کسی اجازه ورود به آن را نداشت . حرف قرمز آر حک شده در عطف این کتاب ها نشان مرجع بودنشان بود و من با سرخوشی آن ها را لمس می کردم .

 گرچه کتابدارها زودتر از دیگران امکان دارد سل بگیرند اما هرگز این حقیقت تلخ موجب نشد و نخواهد شد که من هنگام ورق زدن  کتاب های قدیمی ماسک بزنم حتی اگر آلرژی ام عود کند !! 

* آخرین روزهای اسفند سال گذشته به هر کسی که می رسیدم ، عیدی ، کتاب هدیه می دادم : آشنا و بیگانه ، ایرانی و خارجی . تجربه بی نظیری بود  ( هرچند خیلی ها سرزنشم کردند برای هدر دادن پول هایم ) . با این حال  امیدوارم آن ها را خوانده باشید . اگر نه ، از جمعه شروع کنید . راستی شما از قلم نیفتادید ؟

 

 

از همه باز آمدیم و با تو نشستیم

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

فانوس دریایی نیستم

که

ایستاده ، چون سرو ، قامت راست کرده ،

تماشا کنم نیامدنت را .

صدفی شکسته هستم

لای شن ها

که

هر بار ، رقص کنان

به پیشواز می آیم

قایق خالی ات را ...

***

سلام !

مدتی ست نقاشی می کنم و با رنگ ها زندگی .

این هم یکی از تابلوهایم است که مهر ماه تمام شد . از برکات پاییز است دیگر ...

به امید خدا به زودی در نمایشگاه نقاشی ام می توانید همه ی تابلوها را از نزدیک تماشا کنید . ( کمی خودبزرگ بینی برای سلامتی لازمه )

 

 

پدربزرگ های ما

شنبه چهارم آبان 1387
 

"پدربزرگ ها گاهی به ساعت های خیلی قدیمی شباهت پیدا می کنن . بی سروصدا ، دقیق ، ظریف که اگه بهشون نرسی می خوابن . بعضی هاشون هم ممکنه دیگه هرگز از خواب بیدار نشن . "

آونگ خاطره های ما و دو نمایشنامه دیگر / عباس معروفی .- تهران :ققنوس ، ۱۳۸۲.

** سلام !

تسلیت گفتن همیشه یکی از کارهای سخت زندگی م بوده . چون با جمله ی کوتاه " تسلیت می گم " یا " غم آخرتون باشه " هیچ وقت نمی شه حسم رو منتقل کنم . اما چاره ی دیگه ای نیست . دیشب هم امیدوار بودم هانا و آتنا ، از نگاهم بخونن و نه از جمله های کلیشه ایم ....که " دوست ندارم هیچ وقت سیاه پوش ببینمشون " 

 

 
Blog Skin