به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387سلام !
اول از همه به بهانه ی تولد استاد شفیعی کدکنی شعری از ایشان را بخوانید تا حال و هوایتان حسابی عوض شود :
در حضور باد
کلماتم را در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را
در روشنی باران ها
تا برای تو شعری بسرایم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
ـ این سالک دشت و هامون ـ
با تو بی پرده بگویم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون .
دوم این که :
بعد از مدت ها یک کار جدید هم از خودم بخوانید که داغ داغ است :
نگهبان تنهایی هایم
قاصدک پیری ست
که هر روز
با اشتیاق
مهمان می کند مرا
به تلخ ترین بادام باغ
من از یادت نمی کاهم
شنبه نهم شهریور 1387سلام !
راستش اصلن فکر نمی کردم بعد از مدت ها تعطیلی این صفحه ، نوشتن تا این اندازه برایم سخت باشد . اما هست ...
آدم نمی داند از کجا شروع کند !! از غیبتش بگوید . گفتم غیبت یاد امامزاده صالح افتادم .
این خوب است .
از امامزاده صالح می گویم و میدان تجریش .
از آینه کاری هایی که هزار غوغا در دل دارند و از گنبدی که به قول یکی از دوستان دلش دارد می ترکد .
از قبر آن دو عارف که همه از رویش رد می شوند بدون آن که ببینندشان .
از دعاهایی که به پرواز در می آیند و اشک هایی که بر گونه ها می سرند .
از خودم که هر وقت می خواهم برای التیام دردهایم دعا کنم ، خجالت می کشم و دهانم بسته می شود .
از تصویرهایی که مقابل دیدگانم جان می گیرد .
از اسم هایی که یکی یکی قطار می شوند .
اسم دوستانی که بعضی هاشان هم شما هستید . خوانندگان این وبلاگ که در روزهای بیماری ام دعایم کردید .
باور کنید من همیشه دعایتان کرده ام چه آن وقت و چه حالا . البته بده بستان هم نیست .
می دانم نیازی نیست برای خودم دعا کنم چون همیشه یک نفر هست که به یادم باشد .
راستی خواستم گله کنم از دوستانی که از یادم برده اند ، بماند ....

