تبليغاتX
^

فراموشی ...

پنجشنبه نهم اسفند 1386
 

سلام !

تا حالا به هوایی که ما را در بر گرفته است ، فکر کرده اید ؟

به تعداد اکسیژن هایی که وارد ریه هایتان می کنید ؟

به نفس هایی که می کشید ؟

دم و بازدم ؟

فکر کرده اید چه بهایی دارند این نفس ها ؟

***

تا حالا شده ، نتوانید نفس بکشید و برای پر و خالی کردن ریه هایتان از اکسیژن ، به بطری های آب

معدنی و کپسول های اکسیژن و ... پناه ببرید ؟

 

دیشب وقتی مجبور شدم خیابان انقلاب تا متروی  شادمان را پیاده بروم که زودتر از ماشین های اسیر

 در ترافیک به مقصد برسم ، بیشتر به شیمیایی ها فکر کردم ...

گرچه به واسطه ی شغل بابا و به سایه ی حضور گران بهای عمو سعید در خاندان فاضلی ، هیچ گاه

 از جنگ و پیامدهایش دور نبوده ام ، اما ...

من سال های کودکی ام را زیر باران گلوله و بمب های دشمن های داخلی و خارجی ، در سقز ـ شهری

نزدیک عراق ـ سپری کرده ام و جنگ را خوب می فهمم ...

اما ...

حتی من هم گاهی فراموش می کنم ، جنگ و بدبختی های بعدش را ...

اما ...

این روزها که آلرژی فصلی ام به لطف دود سیگارهایی که در طول ۱۰ روز جشنواره ی تئاتر ، وارد  

ریه هایم شده است ، عود کرده  ، بیشتر به جنگ فکر می کنم ...

حالا بیشتر می فهمم  ، حال جانبازی را که برای نفس کشیدن باید به  اجسام کم ارزشی پناه ببرد ...

حالا وقتی به سختی نفس می کشم ، بهتر می فهمم ، جنگ چه بلایی سر ملت ها می آورد ...

بیشتر می فهمم ، دولت ها چه قدر به ملت هایشان مدیونند ...

و هی از خودم می پرسم :

" ما برای حاج کاظم ها و عباس ها ، چه کرده ایم ؟

دولت جمهوری اسلامی ایران ، برای بازماندگان جنگ ، چه  می کند ؟ "

شما جوابی دارید ؟

***

نیمه ی پر لیوان :

خداوند برای پاداش دادن به کسانی که در راهش جنگیده اند ، کافی ست .

این هم پاداش عمو سعید من :

 

فاطمه خانوم - یک ساعت بعد از تولد - ۵/۱۲/۸۶

 

***

تقدیم به جمشید فاضلی . بهترین بابای دنیا :

بودنت

معجزه ای ست

که

مرا به ماندن بر این سیاره

وا می دارد

" کسری عنقایی "

 

***

برای هم دعا کنیم . لطفن  

 

پر از شعریم !

جمعه سوم اسفند 1386
 

سلام !

گاهی فکر می کنم همه ی ما پر از شعریم اما همه ی ما شاعر نمی شویم .

من هم شعر می گویم از ۱۰ سالگی . گرچه در این فاصله سبک کارم بارها تغییر کرده است اما

 خوش حالم که می توانم وقتی زبان بسته  می شوم  ، از واژه ها کمک بگیرم برای بیان کردن خودم !

این بار نمی خواهم شعری از خودم بگذارم . می خواهم شعری سپید از یکی از دوستان خوبم  بگذارم

که  همه بیشتر به عنوان عکاس و خبرنگار می شناسیدش .

 

مرد نشسته بود ،

بی هیچ نگاهی به زن

زن فکر کرد :

" حتی به اندازه ی یک پشه هم

به من اهمیت نمی دهد . "

زن آرزو کرد ، پشه شود .

و پشه شد .

دور سر مرد چرخید .

توی گوشش وز وز کرد .

مرد

سر بر نگرداند برای دیدن پشه .

و حتی

دستی تکان نداد

برای تاراندن او !

 

 
Blog Skin