تبليغاتX
^

ایستگاه پاپانی

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
 

سلام !

سرانجام ، جشنواره ی بیست و ششم هم به پایان رسید .

گرچه به عنوان عضو ستاد خبری جشنواره ، در مراسم پایانی شرکت نکردم اما به بهانه ی برگزیده شدن

 نمایش ننه دلاور  ، نوشته ی برتولت برشت ، از  وبلاگ ادبی ام  ، مطلبی در باره برتولت برشت ،

برداشته ام . کمی حوصله کنید برای تا انتها خواندنش !

کلاوس پایمان ، کارگردان این نمایش بود که اسمش داستان داشت !! اما این تلفظ کاملن صحیحه چون

 مدیر گروهش ( بکمان ) ، بارها برام تلفظ کرد .  من هم مثل خیلی های دیگه بار اول فکر کردم ، پیمان ،

 ایرانی  می باشد

 پ.ن

خدایی خواننده های تنبلی هستین که هیچ کدوم حوصله نکردین این مطلب بلند رو مطالعه فرموده و

اظهار نظر کنین ! آخرش مجبورم کردین از درج ادامه مطلب ، استفاده کنم  !!!!!!


ادامه مطلب
 

پینوکیو !

شنبه بیستم بهمن 1386
 

 سلام !

این روزها به شدت درگیر ۲۶ مین جشنواره بین المللی تیاتر فجر شده ام !

با این حال امشب بعد از ماه ها ، الهه ی شعر به سراغم آمد که حقیقتی را به من گوشزد کند .

همان که از یادش برده بودم :

پینوکیو ،

این جا

همه شبیه تو می شوند

وقتی

از عشق

می گویند !

***

صدای فروغ به گوشم می رسد که می گفت :

 

عشق ؟

تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیایان های بی مجنون می نگرد !

 

دوسالانه مجسمه سازی . زمستان 86/ عکاس : راحله فاضلی

عکس : راحله فاضلی / دوسالانه مجسمه سازی . زمستان ۸۶

 

 

Tell me !

 

Would you die for the one you love ?

***

پ.ن

 * اونایی که غزل قبلی رو تا آخر خوندن ، می تونن ادعا کنن که شبیه پینوکیو نمی شن !

** اگر مخالفید ، خلافش رو ثابت کنید به من !

 

سرگشته چو پرگارم !

دوشنبه پانزدهم بهمن 1386

 

سلام !

 

می دانم که می دانید :

 

خواندن غزل های شمس ، نفس کشیدن  را در این روزگار  ممکن تر می کند !

 

حالا عمیق نفس بکشید :

 

 

یک لحظه و یک ساعت ، دست از تو نمی دارم

 

زیرا که تویی کارم ، زیرا که تویی بارم

 

از قند تو می نوشم ، با پند تو می کوشم

 

من صید جگر خسته ، تو شیر جگرخوارم

 

جان من و جان تو ، گویی که یکی بوده ست

 

سوگند بدین یک جان ، کز غیر تو بیزارم

 

خورشید بود مه را بر چرخ حریف ؛ ای جان

 

دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم

 

رفتم بر درویشی ، گفتا که "  خدا یارت "

 

گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم

 

دیدم همه عالم را نقش در گرمابه

 

ای برده تو دستارم ، هم سوی تو دست آرم

 

هر جنس سوی جنسش زنجیر همی دررد

 

من جنس کیم ، کاینجا در دام گرفتارم ؟

 

گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی

 

دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیارم

 

در زیر قبا ،‌ جانا ، شمعی پنهان داری

 

خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم

 

تو گرد دلم گردان ، من گرد درت گردان

 

در دست تو در گردش ، سرگشته چو پرگارم

 

در شادی روی تو ، گر قصه ی غم گویم

 

گر غم بخورد خونم ، والله که سزاوارم

 

بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند

 

بی پرده ی تو رقصد یک پرده ؟  نپندارم

 

آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا

 

پنهان بود آن خارش هر جای که می خارم

 

در آبم و در خاکم ، در آتش و در بادم

 

 

برج ایفل عربی !

شنبه سیزدهم بهمن 1386
 

سلام !

دوبی  که بودیم ، هتل کناری ما یا به قول عرب ها فندق کنار فندق ما ، یه برج ایفل جذاب داشت که

هربار  من و علی رضا جلوش میخ می شدیم  . قبل از برگشتن هم رفتیم و کنارش عکس انداختیم .

البته عکاسمون یه آقای اروپایی بود که جلوی هتل داشت با یه بانوی عرب ، گفت و گو می کرد و برای

این که  زودتر از شر ما راحت شه ، در گرفتن عکس از ما ، کمی عجله کرد .

 

 

پ.ن :

* خواننده های قدیمی این وبلاگ ، یادشونه ، قضیه ی من و برج ایفل رو !

نه ؟ پس  برین  چند پست  پایین تر رو بخونین .

** عکاس همیشه از کوزه شکسته آب می خوره  برای همین تنها عکس دونفره مون رو گذاشتم !

  

 

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر ؟

جمعه دوازدهم بهمن 1386
 

 

" ۱۲ بهمن " برای هر ایرانی معنای خاصی دارد ... شاید خیلی متفاوت باشد اما بعید می دانم کسی

نسبت به آن بی تفاوت باشد !!!

و برای من همیشه یاد آور این تصویر است : 

راستی من اولین شعر کلاسیکم را در ۱۲ سالگی برای امام نوشتم  :

 

تو چون فرشته پاک بودی

 

تو آبروی خاک بودی

 

مثل کبوتر پر کشیدی

 

در خانه ی دل سر کشیدی

 

تو نور بودی ، نور بودی

 

آزادی ما را سرودی

 

آن شب که تو پرواز کردی

 

قلب مرا پر راز کردی

 

من خواب دیدم زندگی مرد

 

گلبرگ های یاس پژمرد

 

من خواب دیدم نور کوچید

 

اشک مرا آیینه هم دید

 

 

می خواهم خودم باشم !

چهارشنبه دهم بهمن 1386
 

مامان : "  اون جا اگه بدون مهر نماز بخونم ، همه یه جوری نگاهم می کنن . راحت نیستم ........ "

من :  " می فهمم . سخته ....... "

حرفی ندارم بزنم . امام هشتم ، مامان را  دعوت کرده اما دیگران نمی توانند مهربان باشند با او  ....

نمی تواند خودش باشد  ، آن جا ...

***

چرا نمی توانیم تحمل کنیم عقاید همدیگر را ؟؟؟

***

" السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا "

***

پ.ن

خیلی دنبال عکس خوب گشتم از حرم امام هشتم ، اما نیافتم !! خودم هم  ، به خیابان امام رضا

که می رسم دیگه نمی تونم عکاسی کنم . دلم نمی یاد اون همه زیبایی رو در بند کنم !!

 

 

 

 

دوباره کودک می شوم ؟

پنجشنبه چهارم بهمن 1386
 

سلام !

امشب ۱۰ سال بعد از تولید   فیلم " درخت گلابی  " موفق شدم این ساخته ی نوستالژیک مهرجویی را

 ببینم و با چشم های خیس یاد این شعر افتادم :

 

" بیدار شوید بچه ها "

صبح ، بیدار می شوند بچه ها

باز می کنند پنجره ها را

و با چشمانشان ، آفتاب را رنگ می کنند

و به سوی آفتاب می روند ...

صبح بیدار می شوند بچه ها

بادبادک ها را به پرواز در می آورند

در آبی آسمان ها

با عشق هایی لطیف و گرم

زمان را از یاد می برند ...

چشم هایم ، کودک

دست هایم ، کودک

قلبم ، کودک

کودک خواهم شد ، همین فردا

بیدار شوید ، بچه ها ...

بولنت ازجان - شاعر ترک  

* اگر ندیده اید ، حتمن تماشایش کنید و اگر دیده اید ، دوباره از تماشای این عشق کودکانه لذت ببرید !

پ.ن :

پیش فروش بلیط های بیست و ششمین جشنواره ی فیلم فجر برای دانش جویان ، ۶ و ۷ بهمن در سینما فلسطین انجام می شود .

 خوش به حالشون!

 

 

 

سرمای ناجوانمرد !!!!!!

سه شنبه دوم بهمن 1386
 

سلام !

درسته که نوشتن در کافی نت های دوبی ، آن هم با آن سرعت و هر ساعت از شبانه روز ، لذت بخش

بود ، اما لذتش تنها برای چند روز با آدم می ماند و بعد ......

اعتراف می کنم با علیرضا ، حسابی از وبگردی هامان به وجد می آمدیم اما ، دلم تنگ شده بود برای

نشستن پشت کامپیوتر زغالی  ( یا ذغالی ؟ ) خودمان .

به گرما عادت کرده بودیم حسابی و یادمان رفته بود این جا زمستان است ،

بس  ناجوانمردانه سرد است این روزها .......

بیشتر از این سفر می نویسم . فعلن !

 

 

 

 
Blog Skin