تبليغاتX
^

تاسوعا به وقت ... ؟

جمعه بیست و هشتم دی 1386
 

سلام !

در چند قدمی من ، هر چند دقیقه یک بار ، صدای موسیقی از دیسکوتک بلند می شود و تمام لابی را نشاطی غمگین پر می کند و این طرف تر  ، من نشسته ام در حالی که با ام پی تری پلیر سامسونگ ، نوحه گوش می دهم :

" همه ی هستی مو مدیون چشاتم می دونی

از همون روز ازل ، مست نگاتم می دونی ؟ "

به وقت ایران ،  تاسوعا تازه آغاز شده است و به وقت دوبی ، عاشورا !  

***

خیلی ها ، این جا می آیند به خاطر نایت لایفش . همان چیزی که در ایران نداریمش و همان خیلی ها در اشتیاق داشتنش این راه را می آیند ! آن وقت ، همه ی اعضای خانواده ی من ، خواب هستند . حتی حالش را نداشتند که پایین بیایند برای خوردن شام !!!!

***

خدا را شکر که در آرزوی از سر درآوردن روسری ام - زندان خیلی از هموطنانم - سرخوشانه پیش  از پیاده شدن از هواپیما ، رها نکردم خودم را !

***

دعا یادتان نرود لطفن !!

 

شخصیت من !

چهارشنبه نوزدهم دی 1386
 

یه سلام برفی !

پنجشنبه ، ۱۳ دی ، دوچرخه ۷ ساله شد و یه جورایی شد ۷ چرخه

با این که شناسنامه ام ، به دوچرخه خواندن من خیلی روی خوش نشان نمی دهد  ، اما هنوز

هم لذت می برم از این که گاهی ، در این شهر دود و بوق ،  چند متری ، رکاب بزنم !

اما نکته جالب این که بعد از خواندن یکی از ویژگی های دوچرخه از زبان دکتر احمد توکلی  در

 ویژه نامه دوچرخه ، به نتایج جدیدی رسیدم :

" استواری در شخصیت : یک روز کراوات نمی زند ، روز دیگر محاسن بگذارد  ، روز دیگر

چهارتیغه کند . یک روز شلوارک بپوشد و روز بعد پالتو بپوشد .

فصلی چادر مقنعه کند و روز دیگر ، مانتو و روسری بپوشد . متین است "  .

***

نتیجه :

 من شخصیت استواری ندارم و متین هم نیستم .

شما هم موافقید ؟

***

درگذشت مهران قاسمی برام یه شوک بود   لذت بردن از خوندن مطالب خوندنی بخش بین الملل اعتمادملی برام عادت شده بود .

خدایش بیامرزد !

- برفگیر شدیم همه مان حتی اینترنت ها . این جور وقت هاست که کافی نت به دادمان می رسد !

 

پایان بی نظیر !

دوشنبه دهم دی 1386

 

 

سلام !

خواستم از بی نظیر و مرگش بنویسم اما فکر کردم بهتره دست کم تا پایان ماه عاشقی

(  ماه ذی حجه  ) نیمه ی پر لیوان زندگی رو ببینم . ولی این مانع از اون نمی شه که بگم انسان هایی که زندگی شون ارزشمنده ، این طور ناجوانمردانه کشته می شن !

 

***

چقدر به خودتون فکر می کنین ؟

کدوم خود ؟

خود خودتون . نه اون خودی که همه می بینن .

خودم چی ؟

 

 

وقتي به سقف پر از لامپ ايستگاه مترو نگاه مي كنم ، احساس مي كنم يكي از اون لامپ ها هستم .

كوچيك و …

كي به اون يك دونه لامپ نگاه مي كنه ؟

حتي اگه بسوزه كسي نمي فهمه !‌

نمي فهمه ؟

نمي دونم !

دنيا هر چقدر هم تيره و سياه بشه ، اون يك دونه لامپ دست كم مي تونه دور و بر خودش رو روشن كنه . به اندازه ي يك نفر . كسي جز خودش !‌

آره ، آره !

به جاي نفرين كردن تاريكي بايد شمعي روشن كرد .

 

چه افتخاري بالاتر از اينكه اون شمع من باشم .

 

 
Blog Skin