تبليغاتX
^

برج ایفل

شنبه بیست و چهارم آذر 1386

 

 

 

 

 

"تو که خودت را آن او می دانی  دیگر راهی برایم جز این باقی نمی گذاری که آرزو کنم هم او چاره ات دهد .

خودت را به او سپرده ای . پس باکت نباشد . پشتیبانت آن قدر گرم و محکم هست که مطمئن قدم برداری ."

 

می بینی ؟!

 

اوی من تو بوده ای همیشه . همیشه . این ها حرف من نبود . حرف یکی از بهترین دوستان این سال هایم بود . حتی بدون این که خودم بدانم و حواسم باشد خودت را به همه نشان داده ای .

پس من چرا یادم می رود ؟

یادش به خیر !

آن قدیم ها یادت است ؟

قضیه ی برج ایفل ؟

گی دو موپاسان  برای نهار خوردن همیشه می رفت به رستورانی داخل برج ایفل . چون تنها جایی بود که برج دیده نمی شد .

برعکس موپاسان – من همیشه داخل برج هستم و نمی بینم تو را . و هی یادم می رود که باید فاصله بگیرم تا ببینم تو را ........

می دانی این روزها دلم خیلی برایت تنگ است . خاصیت ماه زیارت تو این است انگار ...

عجیب است ... امروز هر ترانه ی عاشقانه ای که می شنیدم یاد تو می افتادم .

می دانم . می دانم . این یعنی همان :  

یا حبیب من لا حبیب له

اصلن برای چه کسی جز تو می توانم نامه های عاشقانه بنویسم و بعد پشیمان نشوم ؟

 

دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بزنم :

 

دوست می دارمت به بانگ بلند

 

 

* سلام !  می خواستم از جنگ بنویسم اما ذی حجه است و نوبت عاشقی .......

 

 

 

 

 
Blog Skin