جانان ما
دوشنبه سی ام بهمن 1385سلام !
۱*
نامت بمانا جاودان
ای جان ما روشن ز تو
مولانا هر وقت اسم پیامبر رو می شنیده این بیت رو می خونده !
۲*
تقصیر است
آنان را که
بر پیامبر
دلبسته و مفتون
برده اند از یاد
پاسخ گویی پیغام
« سیاوش کسرایی »
بی فروغ !
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
سلام !
دهم آذر 84 در حاشيه ي يك همايش ادبي دانش جويي ، مهمان فروغ بوديم و اين چند خط حاصل آن حضور وهم انگيز است :
سخت بود كنار آرام گاه ابدي ت ، نشستن و سكوت كردن به اميد صدايي از جانب تو .....
چه ساكت .......
چه صبور ......
بانو !
آن همه داد و فرياد ما را مي شنيدي ؟
مگر نه اين كه گفتي :
« تنها صداست كه مي ماند ... »
به احترام ما سكوت كردي ؟!
سخت بود برايم فرو بردن بغضي كه روزهاست در گلويم نشانده اي ......
تو .....
همان زن تنهايي كه در سردترين فصل خدا ، براي هميشه رفتي ....
تو كه ويراني دست ها را خوب مي فهمي و مي داني باد چگونه ما را با خود خواهد برد .....
و ما
به مهماني ات آمديم !
بي چراغ .....
** روز خاموشي فروغ را عده اي 25 ، و ديگران 26 بهمن 1345 مي دانند . نمي دانم اين شك و شبهه از كجا آمده اما انگار در اين ماه صداي فروغ بيشتر به گوش مي رسد :
« درخت كوچك من
به باد عاشق بود
به باد بي سامان
كجاست خانه ي باد ؟
كجاست خانه ي باد ؟ »
كرم نما و فرود آ كه خانه ، خانه ي توست !
جمعه بیستم بهمن 1385
سال اول دبيرستان بودم كه بابا خانه رو به من معرفي كرد . از من خواست فرم عضويت رو پر كنم و بشم عضو مكاتبه اي خانه ي روزنامه نگاران جوان .
براي نوجواني مثل من كه مي دونست راه پيشرفت متاسفانه تنها از پايتخت مي گذره ، اون فرم تنها تكه كاغذي كه قرار گرفتن اسم من كنار اسم اعضاي يك گروه رو نشون مي ده ، نبود .
اون موقع نه من و نه بابا هيچ كدوم نمي دونستيم اون تصميم ساده ، چقدر كبري بوده !
از زمستان 75 تا 28 مرداد 77 كه آخرين شماره خانه چاپ شد ، هر هفته چهارشنبه هاي من رنگ ديگه اي داشت ! اما تابستان77 خاطره بدي براي من و بقيه ي اعضاي خانه ثبت شد كه روياهامون رو تعطيل كرد !
هنوز فكراي بزرگ زيادي تو سرمون بود و فكر مي كرديم حالا حالاها فرصت داريم ولي ...... .
ولي تعطيلي خانه و ساختمانش ، خاطره ي نشريه اي كه تحريريه ي اون بچه هاي ايران بودند رو پاك نمي كنه !
ويژه نامه هاي آموزشي ، مجله ها ، هديه ها و سررسيدهاي متفاوت و به ياد موندني و .... گوشه ي روشني از ذهن بچه هاي خانه باقي مونده . اين ها مخصوص من و بقيه ي كساني يه كه از راه دور در خانه رو زده بودند . آنهايي كه وارد خانه شده بودند كه ديگر جاي خود دارند ......
توي سررسيدنامه ي روزنامه نگار جوان سال 76 ، تاريخ تولد خانه 19 بهمن 74 نوشته شده . و به نظرم مرگي براي خانه در كار نيست ! دست كم براي من كه در يك دهه ي دوست داشتني از زندگي م ، كلمه ي خانه قشنگي خاصي داشته ، نه سال 85 و نه هيچ وقت ديگري ، كلمه ي مرگ ، معني پيدا نمي كنه !
و حالا در سال 85 باز هم مي گم :
خانه ي عزيز ، تولدت مبارك !
Catching the train
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385از پشت شیشه ی
قطاری که
تو را
می برد
دست تکان می دهی
برای
قطاری که
من را
می آورد !
حرم امن
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
از باب الجواد که عبور می کنم ، رنگ فیروزه ای مسحور کننده ، پاشیده می شود توی صورتم و بعد
نگاهم گیر می کند به گنبد طلا !
نسیمی خنک صورتم را نوازش می کند و تازه می فهمم ، آرامش یعنی چه ...
همه ی پریشانی ها و نگرانی های روزمره ام ، رنگ می بازد و دلم عجیب آرام می گیرد .
شوق حضور زیر تک تک ذرات پوستم به گردش در می آید و دلم می خواهد با همه ی وجود فریاد بزنم :
سپاسگزارم که من را به خانه ات راه دادی
اذن دخول که می گیرم ، تازه می فهمم دنیا چقدر کوچک است و این سرزمین چقدر بزرگ !!
به شگفت می آیم از این هم سخاوت مندی صاحب خانه و زیر لب می گویم :
تا باد چنین بادا
قطعات آینه کاری ، نیازمندی ام را تکثیر می کند و تصویر دوستانم را منعکس می کند ...
همه انتظار دعا داشته اند ...
و من مامورم از جانب آنها به خداوند بگویم :
حول حالنا الی احسن الحال
** دیگر چه نیازی به اشک های من ، وقتی آسمان به جبران کم کاری چشم هایم ، گریست !
یازدهم محرم ۱۴۲۸ - مشهد
روز نهم
یکشنبه هشتم بهمن 1385
هميشه بر چهره ي روزگار ، از علي و فرزندانش ، دو يادگار هست :
صبح ( سرخي فلق ) و غروب ( سرخي شفق ) .
روزگار ، هر روز ، قطره اي از خون علي و حسين را به بشريت نشان مي دهد .
ابوالعلاء معري . شاعر عرب
سلام !
* از اين به بعد مي تونيد با اين آدرس وارد وبلاگم بشيد : www.zorvan.tk
** اينكه چرا آدرس اين وبلاگ sorvan شده نه zorvan هيچ دليلي نداره . جز اين كه s در زبان هاي مختلف در موقعيت هاي مختلف تلفظ هاي متفاوت داره . به هر حال از اين به بعد ديگه مشكلي وجود نداره
!
*** زروان در ايران باستان به خداي زمان گفته مي شده .
آفتابگردان ونگوگ
پنجشنبه پنجم بهمن 1385سلام !
شعری جدید از خودم بخوانید !
آفتابگردان :
« نبند
چشم هایت را
سایه می اندازند
روی سرم
ابرها »

