تبليغاتX
^

گل ها همه آفتابگردانند

دوشنبه ششم مهر 1388
 

سلام !

چند شب پیش دوستی پرسید چرا به روز نمی کنی و من جوابی نداشتم . راستش بهانه ای هم نداشتم   اما امشب ....

می خواهم از تابلوی گل های آفتابگردان م بنویسم . تابلویی که پنجم مهر تمام شد .

تابلویی که حکایت خورشید است و دلدادگی گل هایی که سیر نمی شوم از تماشایشان .

همان که به قول منزوی :

تو آفتاب و من چو گل آفتاب گرد

چشمم به هرکجاست تویی در مقابلم

 

معمولن آنهایی که نقاشی می کنند دوست دارند به احترام ونگوگ هم که شده میان تابلوهایشان ردی از گل های آفتابگردان  به جا بماند . نه این که تابلوی من شبیه اثر نقاش هلندی محبوبم باشد اما این اتفاق برایم خیلی مبارک است .

 

و من همچنان مترجم و روزنامه نگارم !

چهارشنبه چهارم شهریور 1388
سلام !

اون هایی که مشتری قدیمی این جان ، می دونن که مدت ها به اسم روزنامه نگار و مترجم این جا مطلب می نوشتم .

حالا که یه دستی به سر و روی این خونه ی مجازی کشیدم و دیگه اون کلمه ها رو نمی بینین معنی ش این نیست که فرار کردم از دنیای مطبوعات یا فراری م دادن .

حکایت این روزهای من حکایت آدمیه که گرد و خاک لباسش رو تکونده ولی اگه دوباره بره یه جایی که گرد و خاکی توش به پا شده دوباره می شه همونی که بود .

خدایی فوری لب ورنچینین که روزنامه نگاری رو تشبیه کرد به گرد و خاک و این حرفا ...

من روزنامه نگاری رو با همه ی سختی ها و اعصاب خوردی هاش  دوست دارم مشروط به این که

روزنامه ی خوبی وجود داشته باشه .

* خداوند به ما روزنامه های خوب عطا کند !

 

راه و چاه

سه شنبه سی ام تیر 1388
 

سلام !

اول :

شعری تازه بخوانید از فاطمه راکعی :

چه تاریک

و

چه طولانی !

گریه در چاه

راه

به جایی نمی برد !

گریه ام را

در

راه می کنم ...

راه

شسته می شود

راه

روشن می شود

راه

کوتاه !

دوم :

یک بنده خدایی به اسم اسکولز در کتابش به نام " دوران صلح " گفته :

" صلح ، مجاز بودن متفاوت بودن است و دادن اجازه به دیگری برای متفاوت بودن با ما "

 

سوم :

علی رضا جان ما ، سرانجام به روز فرمودند !!!!

 

 

بربادرفته

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

 

از باد ، از باران

از کدام یک بخواهم

تو را به من بازگردانند ؟

وقتی

          رفته ای

                             بر

                                         باد ...

 

Shine on

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
 

تازه وارد بیست و چهارمین روز فروردین ماه شده بودیم که خانم پرستار ، شیشه ای را نشانم داد که نوزادی در آن به آرامی دست و پا می زد . لبخندی زد و گفت : برو داداش زشتت رو ببین ...

آن خانم اولین نفری بود که به خودش اجازه داد به برادر من توهین کند . اما من به احترام بچه ای که در راه داشت ، جوابش را ندادم . فقط توی دلم گفتم : حالا می بینی که بچه ی خودت زشت تر می شه

خیلی زود جای خالی اسم روی دستبندی که به دست نوزاد بسته شده بود پر شد : علیرضا

انتخاب اسمش هم داستانی داشت . ماه ها پیش از به دنیا آمدنش ، هر روز هر کدام از دوستانم اسم جدیدی پیشنهاد می دادند .  از سینوهه و یوری  و برانوش و صارم و آتیلا گرفته تا حجت و فیروز و آیلر و امیرآذین و ...

اما همه می دانستند که آخرش هم حرف ، حرف من است و برادر من اسمش علیرضا خواهد بود .

حالا یازده سال از آن روزها گذشته و آن نوزادی که از بدو تولد  به دلیل پایین بودن قند خون و زردی ، دستگاه و سرم و آزمایش های جورواجور را تجربه کرد ، فوتبالیست کوچولوی خونه ی ما شده .

با این حال هنوز هم میانه اش با مصدومیت خوب است . نمونه اش امروز که در فوتبال زیرپا خورده و بدجور زخمی شده . اما هرگز در جواب کم نمی آورد . وقتی می گویم : از بس سوسولی باز زخمی شدی . در جواب می گوید : از بس بازیکن خوبی ام ، همه می خوان زخمی م کنن .

 فکر کنم در این دنیا ، کتاب و فوتبال و بازی و ریاضی ، بیشتر از هر چیز برایش مهم باشد .

چند وقت پیش ، بهش گفتم : می خوای لیونل مسی ( ستاره فوتبال آرژانتین و بارسلونا ) ی دوم بشی ؟

جواب داد :

نه . می شم علیرضای اول .

و این گونه بود که بنده تشریف بردم داخل دیوار .

***

عنوان این پست ، ترانه ای به همین نام است از chris de burgh

 

جایی دیگر

دوشنبه دهم فروردین 1388
 

هر کدام از ما بخشی پنهان داریم که گاهی از زوایای زندگی مان سرک می کشد و خودی نشان می دهد . بخشی که هر قدر هم تلاش کنیم ، مخفی نگهش داریم ،‌ عاقبت روزی سر از روزن برخواهد آورد .

گاهی آن قدر از خود دیگرمان فاصله می گیریم که باور نمی کنیم رابطه ای بینمان بوده اما بد نیست گهگاه نقاب از چهره برداریم و با خودمان روراست باشیم .

   آن وقت ، خود دیگر چون بادبادکی ، آزاد و رها در آسمان اوج می گیرد و ما را تا مرز بودن و نبودن به پرواز در می آورد .

مرز انتخاب ، انتخاب چگونه بودن .

راستی نخ سرنوشت شما دست چه کسی ست ؟

***

سلام !

داستان کوتاه " جایی دیگر " نوشته گلی ترقی را که خواندم ، این کلمات به ذهنم هجوم آوردند .

کلماتی که زندانی بودن در قفس ذهنم را تاب نیاوردند و آخر از این جا سر در آوردند .

 

سرخی تو از من !

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
 

سلام !

خیلی ها با چهارشنبه سوری مشکل دارند و شرکت در این مراسم را بچگانه یا بی هوده می دانند ، من اما چند سالی ست که با اشتیاق به پیشواز آخرین سه شنبه ی سال می روم !

امسال برای اولین بار در آتش بازی محله خودمان شرکت کردم !

  بزرگ و کوچک با توسل به فشفشه ، سیگارت ، هفت ترقه ، کپسولی ، سوتی ، سفینه ، آبشار ، منور ، موشک سه پایه و ...  به دنبال راهی برای جشن گرفتن آخرین لحظه های سال بودند !

خوبی اش این بود که بزرگ ترها هم کنار بچه ها بودند تا خطری این شادی را تهدید نکند . البته ناگفته نماند که در پاره ای موارد بزرگ تر ها روی فرزندانشان را کم کردند : نمونه اش : مادربزرگی که از روی آتش می پرید !

این آیین را دوست داشتم چون همه را دور هم جمع کرد با این که خیلی ها حتی اسم یکدیگر را نمی دانستند .

من هم سوییت شرت زرد بر تن ، از روی آتش پریدم تا زردی ام از آن او شود و سرخی او از آن من ...

* با این که برنامه ما یک ساعت بیشتر طول نکشید اما صدای گوش نواز انفجار در سایر نقاط  تا ساعت دو بامداد ادامه داشت که نشانه پشتکار علاقمندان به حفظ آیین های سنتی بود !!!

 

 

چرا فوتبال ؟

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
 

سلام !

نظر شما درباره ی " فوتبال " چیه ؟

شاید یه سوال کلیشه ای به نظر بیاد ولی تا حالا فکر کردید چرا از این ورزش خوشتون می یاد یا ازش متنفرید ؟

جالبه بدونید که آلبر کامو ، نویسنده ، فیلسوف و روزنامه نگار قرن بیستم فرانسه که برنده نوبل ادبیات هم بوده ، دروازه بان بوده !

جواب نویسنده طاعون ، بیگانه ، افسانه سیزیف ، کالیگولا و  ... به  سوال :  تئاتر  را ترجیح می دهی یا فوتبال ؟ جالبه :

" بدون شک فوتبال "

اما چرا ؟

" کار گروهی ، یکدستی ، هماهنگی و روحیه همدلی بین اعضای تیم از ویژگی های فوتبال است و اگر تا کنون چیزی آموخته ام به لطف این ورزش بوده است . "

** واکنش بعضی ها از فهمیدن این که من در روزنامه ورزشی کار می کنم و فقط از دنیای فوتبال می نویسم ، تعجب و حیرته ! اما به سختی می شه براشون توضیح داد که این ورزش چیزی فراتر از دنبال توپ دویدن است . بسیار فراتر ........

 

 

باران

پنجشنبه دهم بهمن 1387
 

سلام !

۱* یک سال از سرودن این شعر گذشته اما بخوانیدش :

می نویسم

روی ابرها

نامت

را

سیراب می شوم

در این روزگار

خشکسالی

 

۲*نام یکی از نمایش های ۲۷مین جشنواره تیاتر فجر به نویسندگی و کارگردانی

 " عبدالحی شماسی "

« هر چه اکنون دیدید به کسی نگویید ، هیچ کس باور نمی کند . چون حقیقت را گفته اید . »

 

آتش بازی سال نو

دوشنبه شانزدهم دی 1387
 

آن سو ، بچه ها با آتش ، بازی می کنند

این سو ، آتش با بچه ها

تفاوت ، تنها یک خط است ........

***

ما بزرگ ترها عادت می کنیم به بی تفاوتی . نه ؟ 

 
Blog Skin