یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
قرآن
سلام !
امشب می خواهم کمی در نوشتن برای شما حاتم بخشی کنم درست مانند حرف زدنم ![]()
۱*
قضیه ی برج ایفل یادتان است ؟
قرار است به همراه دایی ، برای مداوا به فرانسه سفر کنیم . حالا که این کلمات را تایپ می کنم یاد فیلم مریم مقدس می افتم . آن جا که یحیی به ستون تکیه زده و شگفت زده از مشاهده ی میوه های اتاق مریم ، اشک در چشم زمزمه می کند :
" ای آن که به هر که بخواهی بی حساب عطا می کنی از راهی که کسی انتظارش را ندارد "
خود آیه را به یاد ندارم اما به نظرم در سوره ی مریم بتوان پیدایش کرد . قرآن هایی که کشف الایات دارند بیشتر کمک می کنند ( بین خودمان بماند . تا به حال از این قرآن ها استفاده نکرده ام . بلد نیستم
)
۲*
سر نمازهایم همیشه این دعا را می خوانم :
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام
همیشه به این فکر می کردم که چگونه می توان هر سال حج رفت ؟
حالا جوابش را یافته ام :
تنها وقتی می توانی زائر هر ساله ی بیت الله باشی که سیر معنوی پیشه کرده باشی و همان بیت همیشگی بر لبانم جاری می شود :
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید دلدار همین جاست بیایید بیایید
۳*
دوست نازنینی دارم گلبو نام که به راستی این نام برازنده اش است . بهترین مکالمات و مفیدترینشان را با گلبو داشته ام از دوران دانش جویی مان تا حالا که هر دو در آستانه ی آغاز زندگی جدید هستیم .
هر دو شیفته ی حضرت حافظ هستیم و سر این دلبستگی مشترک بسیار گفت و گو کرده ایم . یکی از آن ها را شما هم بخوانید و بدانید :
" - چرا حافظ انقد با آدم ارتباط برقرار می کنه ؟
= شاید چون حافظ قرآن بوده
- یعنی چی ؟
= کسی که حافظ قرآنه تک تک آیه ها در جانش نفوذ کرده . پرافت محمد گفته : هر کس در جوانی قرآن بخواند ، قرآن با گوشت و خونش آمیخته می شود "
در مورد حافظ هم همین اتفاق افتاده . در واقع وقتی حافظ می خونی انگار داری کلام خدواند رو
می خونی . چون بیت های حافظ پره از آیه های قرآن . "
پرافت = پیامبر
نوشتن این دیالوگ من را به یاد این بیت انداخت :
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی با چارده روایت
* دوبی که بودم به این فکر می کردم که چرا باید قرآن را از بر کرد . همین حالا پاسخش را یافتم . شکر !
* هفته ی گذشته که سقز بودم در کتاب فروشی محمدی ـ بزرگ ترین کتاب فروشی شهر و پاتوق محبوب من ـ قرآنی دیدم که توسط فردی پاکستانی ترجمه شده بود و روی جلدش به این آیه مزین :
لا یمسه الا المطهرون
* این آیه من را یاد یکی از شعرهای قدیمی ام انداخت :
بودنم را قاب می گیرم
رویش می نویسم :
لا یمسه الا المطهرون
* خداوند را شکر می کنم که از کودکی قرآن خوانده ام و شاهد قرآن خواندن مادرم ، پدرم ، پدر پدرم ، عمه ها و عموهایم بوده ام .
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
هر تولد طلوعی ست ......
سلام !
امروز تولد برادر عزیز دردانه ی من است و از حالا در اندیشه ی تدارک جشن تولد هستم !!!!!
خوش حالم که خداوند در هفده سالگی و زمانی که دیگر معنای خواهر و برادر را درک نمی کردم ، من را
از غار تنهایی ام در آورد و علی رضا را به خانواده ی ما هدیه داد .
عزیز دل آبجی !
تولدت مبارک قشنگم ![]()
* برایش کتاب خریده ام . مجموعه کامل آثار شل سیلور استاین ، مجموعه داستان های
هانس کریستین اندرسن و دو جلد کتاب آشنایی با اساطیر جهان . در مجموع سیزده جلد است .
مامان و بابا هم برایش پنج جلد خریده اند و می دانم تا پایان بهار همه اش را خوانده است ![]()
*الحمد لله رب العالمین !
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
تولدش مبارک !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام !
این روزها که همه جا ، حتی خیابان های همیشه آلوده ی پایتخت را عطر درختان
تازه به شکوفه نشسته ، پر کرده است ، مدام یاد این شعر یانیس ریتسوس می افتم :
با این همه
ما به اين جهان نيامده ايم
كه
بميريم .
آن هم
در سپيده دمی
كه
بوي ليمو
مي آيد ...
« يانيس ريتسوس شاعر معاصر یونان »
*تقدیم به مامان و بابا و علی رضا که سرانجام ، ورق زدند ، تقویم من را :
" پرنده
گفت :
چه بویی ...
چه آفتابی ...
آه !
بهار
آمده
است ... "
* *جمعه ، تولد علی رضا ی ماست . گفتم یادآوری کنم که فرصت کافی برای خرید داشته باشید ![]()
جمعه شانزدهم فروردین 1387
جهان به ستوهم آورد اما به بندم نکشید ...
سلام !
اخوان ، فرموده :
" تا جنون فاصله ای نیست ، از این جا که منم "
تا به حال بارها و بارها این شعر اخوان را زمزمه کرده ام اما این بار به کشف جدیدی رسیدم :
یاد " خط های قرمز " افتادم . همان خط هایی که در موزه ی هنرهای معاصر ، به بازدید کننده ها
هشدار می دهند به تابلوهای گران قدر روی این دیوارهای بی مقدار، نزدیک نشوید .
**
تا حالا پایتان را اآن طرف خط های قرمز گذاشته اید ؟
من گذاشتم . درست مثل ورود به میدان مین است .
شاید زنده نمانید ......
پنجشنبه نهم اسفند 1386
فراموشی ...
سلام !
تا حالا به هوایی که ما را در بر گرفته است ، فکر کرده اید ؟
به تعداد اکسیژن هایی که وارد ریه هایتان می کنید ؟
به نفس هایی که می کشید ؟
دم و بازدم ؟
فکر کرده اید چه بهایی دارند این نفس ها ؟
***
تا حالا شده ، نتوانید نفس بکشید و برای پر و خالی کردن ریه هایتان از اکسیژن ، به بطری های آب
معدنی و کپسول های اکسیژن و ... پناه ببرید ؟
دیشب وقتی مجبور شدم خیابان انقلاب تا متروی شادمان را پیاده بروم که زودتر از ماشین های اسیر
در ترافیک به مقصد برسم ، بیشتر به شیمیایی ها فکر کردم ...
گرچه به واسطه ی شغل بابا و به سایه ی حضور گران بهای عمو سعید در خاندان فاضلی ، هیچ گاه
از جنگ و پیامدهایش دور نبوده ام ، اما ...
من سال های کودکی ام را زیر باران گلوله و بمب های دشمن های داخلی و خارجی ، در سقز ـ شهری
نزدیک عراق ـ سپری کرده ام و جنگ را خوب می فهمم ...
اما ...
حتی من هم گاهی فراموش می کنم ، جنگ و بدبختی های بعدش را ...
اما ...
این روزها که آلرژی فصلی ام به لطف دود سیگارهایی که در طول ۱۰ روز جشنواره ی تئاتر ، وارد
ریه هایم شده است ، عود کرده ، بیشتر به جنگ فکر می کنم ...
حالا بیشتر می فهمم ، حال جانبازی را که برای نفس کشیدن باید به اجسام کم ارزشی پناه ببرد ...
حالا وقتی به سختی نفس می کشم ، بهتر می فهمم ، جنگ چه بلایی سر ملت ها می آورد ...
بیشتر می فهمم ، دولت ها چه قدر به ملت هایشان مدیونند ...
و هی از خودم می پرسم :
" ما برای حاج کاظم ها و عباس ها ، چه کرده ایم ؟
دولت جمهوری اسلامی ایران ، برای بازماندگان جنگ ، چه می کند ؟ "
شما جوابی دارید ؟
***
نیمه ی پر لیوان :
خداوند برای پاداش دادن به کسانی که در راهش جنگیده اند ، کافی ست .
این هم پاداش عمو سعید من :

فاطمه خانوم - یک ساعت بعد از تولد - ۵/۱۲/۸۶
***
تقدیم به جمشید فاضلی . بهترین بابای دنیا :
بودنت
معجزه ای ست
که
مرا به ماندن بر این سیاره
وا می دارد
" کسری عنقایی "
***
برای هم دعا کنیم . لطفن ![]()
جمعه سوم اسفند 1386
پر از شعریم !
سلام !
گاهی فکر می کنم همه ی ما پر از شعریم اما همه ی ما شاعر نمی شویم .
من هم شعر می گویم از ۱۰ سالگی . گرچه در این فاصله سبک کارم بارها تغییر کرده است اما
خوش حالم که می توانم وقتی زبان بسته می شوم ، از واژه ها کمک بگیرم برای بیان کردن خودم !
این بار نمی خواهم شعری از خودم بگذارم . می خواهم شعری سپید از یکی از دوستان خوبم بگذارم
که همه بیشتر به عنوان عکاس و خبرنگار می شناسیدش .
مرد نشسته بود ،
بی هیچ نگاهی به زن
زن فکر کرد :
" حتی به اندازه ی یک پشه هم
به من اهمیت نمی دهد . "
زن آرزو کرد ، پشه شود .
و پشه شد .
دور سر مرد چرخید .
توی گوشش وز وز کرد .
مرد
سر بر نگرداند برای دیدن پشه .
و حتی
دستی تکان نداد
برای تاراندن او !
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
ایستگاه پاپانی
سلام !
سرانجام ، جشنواره ی بیست و ششم هم به پایان رسید .
گرچه به عنوان عضو ستاد خبری جشنواره ، در مراسم پایانی شرکت نکردم اما به بهانه ی برگزیده شدن
نمایش ننه دلاور ، نوشته ی برتولت برشت ، از وبلاگ ادبی ام ، مطلبی در باره برتولت برشت ،
برداشته ام . کمی حوصله کنید برای تا انتها خواندنش !
کلاوس پایمان ، کارگردان این نمایش بود که اسمش داستان داشت !! اما این تلفظ کاملن صحیحه چون
مدیر گروهش ( بکمان ) ، بارها برام تلفظ کرد . من هم مثل خیلی های دیگه بار اول فکر کردم ، پیمان ،
ایرانی می باشد ![]()
پ.ن
خدایی خواننده های تنبلی هستین که هیچ کدوم حوصله نکردین این مطلب بلند رو مطالعه فرموده و
اظهار نظر کنین ! آخرش مجبورم کردین از درج ادامه مطلب ، استفاده کنم !!!!!!
ادامه مطلب
شنبه بیستم بهمن 1386
پینوکیو !
سلام !
این روزها به شدت درگیر ۲۶ مین جشنواره بین المللی تیاتر فجر شده ام !
با این حال امشب بعد از ماه ها ، الهه ی شعر به سراغم آمد که حقیقتی را به من گوشزد کند .
همان که از یادش برده بودم :
پینوکیو ،
این جا
همه شبیه تو می شوند
وقتی
از عشق
می گویند !
***
صدای فروغ به گوشم می رسد که می گفت :
عشق ؟
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیایان های بی مجنون می نگرد !

عکس : راحله فاضلی / دوسالانه مجسمه سازی . زمستان ۸۶
Tell me !
Would you die for the one you love ?
***
پ.ن
* اونایی که غزل قبلی رو تا آخر خوندن ، می تونن ادعا کنن که شبیه پینوکیو نمی شن !
** اگر مخالفید ، خلافش رو ثابت کنید به من !
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
سرگشته چو پرگارم !
می دانم که می دانید :
خواندن غزل های شمس ، نفس کشیدن را در این روزگار ممکن تر می کند !
حالا عمیق نفس بکشید :
یک لحظه و یک ساعت ، دست از تو نمی دارم
زیرا که تویی کارم ، زیرا که تویی بارم
از قند تو می نوشم ، با پند تو می کوشم
من صید جگر خسته ، تو شیر جگرخوارم
جان من و جان تو ، گویی که یکی بوده ست
سوگند بدین یک جان ، کز غیر تو بیزارم
خورشید بود مه را بر چرخ حریف ؛ ای جان
دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم
رفتم بر درویشی ، گفتا که " خدا یارت "
گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم
دیدم همه عالم را نقش در گرمابه
ای برده تو دستارم ، هم سوی تو دست آرم
هر جنس سوی جنسش زنجیر همی دررد
من جنس کیم ، کاینجا در دام گرفتارم ؟
گرد دل ما جانا ، دزدیده همی گردی
دانم که چه می جویی ، ای دلبر عیارم
در زیر قبا ، جانا ، شمعی پنهان داری
خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم
تو گرد دلم گردان ، من گرد درت گردان
در دست تو در گردش ، سرگشته چو پرگارم
در شادی روی تو ، گر قصه ی غم گویم
گر غم بخورد خونم ، والله که سزاوارم
بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند
بی پرده ی تو رقصد یک پرده ؟ نپندارم
آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا
پنهان بود آن خارش هر جای که می خارم
در آبم و در خاکم ، در آتش و در بادم
شنبه سیزدهم بهمن 1386
برج ایفل عربی !
سلام !
دوبی که بودیم ، هتل کناری ما یا به قول عرب ها فندق کنار فندق ما ، یه برج ایفل جذاب داشت که
هربار من و علی رضا جلوش میخ می شدیم . قبل از برگشتن هم رفتیم و کنارش عکس انداختیم .
البته عکاسمون یه آقای اروپایی بود که جلوی هتل داشت با یه بانوی عرب ، گفت و گو می کرد و برای
این که زودتر از شر ما راحت شه ، در گرفتن عکس از ما ، کمی عجله کرد . ![]()

پ.ن :
* خواننده های قدیمی این وبلاگ ، یادشونه ، قضیه ی من و برج ایفل رو !
نه ؟ پس برین چند پست پایین تر رو بخونین .
** عکاس همیشه از کوزه شکسته آب می خوره
برای همین تنها عکس دونفره مون رو گذاشتم !

